خدایا ! کلاس تعطیل شه لطفاْْْ.....حوصله اش را ندارم ....مشق هم ننوشتم
خدایا ! کلاس تعطیل شه لطفاْْْ.....حوصله اش را ندارم ....مشق هم ننوشتم
آنتی کظم غیظ (۴۹۶ kb)
من خودم تستش نکردما!!!
آهنگ خیلی خوشگل " نوری تا ابدیت " گروه آرین که با کریس دی برگ خوندن!
نی نی می خوام...یکی برام بخره ![]()
موقع نفس کشیدن حس بدی دارم!
همون موقع بود که ذوق مرگ شدم...بعد از !!! چند سال می شه از راهنمایی تا حالا!؟ ۷ سال از دانشگاه گذشته ...ام..ام..ام.. ۵ سال هم اون طرف!! می شه ۱۲ سال...آره بعد از ۱۲ سال یکی از دوستهای گلم را پیدا کردم...هورااااااااااااااا![]()


و ۷۰٪ از همکلاسی های مدرسه!
می دونین چرا اینقدر خوشحال شدم...آخه ما مدرسه دانشگاه (غیر انتفاعی) می رفتیم و از کلاس سوم دبستان تا آخر دبیرستان همه با هم رشد کردیم و اومدیم بالا...تقریباْ می شه یک عمر...یعنی کلی خاطره..
البته اون موقع ها من خیلی بچه خوبی بودم....إ إ إ إ إ ... خب حالا هم هستم![]()
حوصلم نیست بقیه اش را بنویسم...برم ناهار بخورم ....بعد هم برم کلاس حضرت استاد بدجنس!
خب! واسه خالی نبودن عریضه!؟! یه شعر می نویسم!
" با وجود اینکه عاشق بارانم اما از این شعر خوشم اومد":
باز باران بی ترانه
باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه
باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم
من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده
نمی دانم...نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟ نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد کجای ذلتش زیباست؟؟
اینقدر خسته ام که دلم می خواهد یک هفته بدون دغدغه فقط بخوابم نه مثل دیشب که فرمول ها توی ذهنم رژه می رفت!
انگار مغزم رسیده به بن بست...
عمراْ اگر کم بیارم!
خاطراتم دوباره مرور شد..قول داده بودم دیگه مرورشون نکنم اما انگار روزگار دلش نمی خواهد! دلم برا کلاس تنگ شد! البته نه کلاسهای این روزا...همون کلاس خودمون با همون حال و هوا...این جدیدی ها نمی توانند درک کنند عوض شده یعنی چی!
باید برم برا دفاع از پروپوزالم ولی نمی دونم چرا دارم می میرم از ترس!!!
استادم دیروز می گفت بین همه آدمهایی که فردا میان اونجا تو بهتر بلدی دیگه ترس نداره! ولی!
خب می ترسم خب![]()
روزی ، روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت. ...
او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می کرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترین ها هدیه میکرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست می داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می کرد. اما همیشه می ترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که این پادشاه با مشکلی مواجه می شد، فقط به او اعتماد می کرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک می کرد. همسر اول پادشاه، شریکی وفادار و صادق بود که سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صمیم قلب دوست می داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می شد .
روزی پادشاه احساس بیماری کرد و خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود میگفت " من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام ."
بنابراین به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بیشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهای فاخر کرده ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آیا با من همراه میشوی؟ " او جواب داد "به هیچ وجه !" و در حالی که چیز دیگری میگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردی در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگین، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا تو با من همراه میشوی؟" او جواب داد " نه، زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد ." قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد. بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت " من همیشه برای کمک نزد تو می آمدم و تو همیشه کنارم بودی. اکنون در حال مرگ هستم. آیا تو همراه من می آیی؟ او گفت " متأ سفم! در این مورد نمیتوانم کمکی به تو بکنم، حداکثر کاری که بتوانم انجام دهم این است که تا سر مزار همراهت بیایم ". جواب او همچون گلوله هایی از آتش پادشاه را ویران کرد. ناگهان صدایی او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقی نمی کند به کجا روی، با تو می آیم ." پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوءتغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی فراوان گفت: ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه می کردم .
در حقیقت، همه ما در زندگی کاری خویش 4 همسر داریم . همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به این که تا چه حد برایش زمان و امکانات صرف کرده ایم و به او پرداخته ایم، هنگام ترک سازمان و یا محل خدمت، ما را تنها می گذارد . همسر سوم ما، موقعیت ما است که بعد از ما به دیگران انتقال می یابد . همسر دوم ما، همکاران هستند . فرقی نمی کند چقدر با هم بوده ایم، بیشترین کاری که می توانند انجام دهند این است که ما را تا محل بعدی همراهی کنند . همسر اول ما عملکرد ما است. اغلب به دنبال ثروت، قدرت و خوشی از آن غفلت مینماییم. در صورتی که تنها کسی است که همه جا همراهمان است .
همین حالا احیاءش کنید، بهبودش ببخشید و مراقبش باشید.
فردا به جرم داشتن حجاب
پس فردا به جرم عریان نبودن
به هر حال محکومی!
۲ هفته هست که دارم باهاش کشتی می گیرم ولی جواب نمی ده!!! هرچی بلد بودم و بلد نبودم را به کار بردم٬ ولی هنوز نتونستم راه حلش را پیدا کنم!
خدایا دوستت دارم
خودت خواستی...
جسدم رسید خونه! هنوز هم خسته ام!
هیچ وقت دوست نداشتم این جوری رفتار کنم ولی .... خود کرده را تدبیر نیست!