دیروز برای فرار از خستگی های روحیم بابت این چند روز بلد نیستم شنیدن ها کلی التماس علی و امین کردم که با بچه ها بریم سینما شاید حال و هوام عوض شه و دوباره با قدرت ادامه بدم...بعد از یک ساعت التماس و خواهش های بزرگتر ها راضی شدند و اومدن!!
رفتیم سینما ... فیلم وقتی همه خوابیم!!!
جاتون اصلا خالی نبود... از این فیلم مزخرفتر کسی نساخته .... موزیک متنش مثل یک اره که روی آهن قراضه می کشن روی مغزم رژه می رفت ... موضوعش که کلاً موضوع نداشت... فقط فحش بود که به خودم می دادم .... به علی گفتم غلط کردم ... خیلی فیلم بدی ! زد پس کله مبارکمان ....
به هر حال وسطای فیلم علی و امین رفتن بیرون ...من هم کم کم داشت خوابم می برد ... و خدا خدا می کردم که تموم شه بریم بیرون...
راستی کلاً از 750 تا صندلی سینما 20 تاش پر بود که 8 تاش ما بودیم!!!
گفتم که خبر داشته باشیم دور از جون مثل ما خر نشین برین این فیلم را ببینین...
البته بعد از اینکه از سینما اومدیم بیرون کلی خندیدم و مسخره بازی درآوردیم و ... که خوش گذشت ولی حین فیلم به اندازه تمام زندگیم زجر کشیدم... با اون آهنگ و موضوع آشغالش


